<%@ Language=JavaScript %> ترانـــــه آزادی

ترانه ی آزادی

ترانه آزادی
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

بایگانی

پیکربندی

بینندگان

شمار بازدید کنندگان: 153611

Powered by BlogSky.com

یادداشتها

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
مادر

سُرور با اونکه 50 سال بیشتر نداشت ولی چروکهای روی دست و چالهای روی صورتش از او یک پیرزن 70 ساله ساخته بود.روی دستاش می شد رد داس و زمختی خاک رو حس کرد. 18 سال بود که سرور روی زمینهای مردم کار می کرد ،از وجین کردن و کرت بندی گرفته تا میر آبی و شب بیداری سر زمین. وحالا از بر و روی جوانی دیگر خبری نبود و پوست سفیدش چند رنگ شده بود و دور لبهاش چروک.در مقابل تمام این سالهای بی سایه و پر درد فقط برایش یک پسر مانده بود ، جلیل 17 ساله بود و با مرارت سرور به شهر رفته بود و دیپلم گرفته بودو دکتری قبول شده بود و حالا در درگاه چوبی خانه ایستاده بود تا مادر بدرقه شهرش کند ،پیرزن که قامتش نیم قامت جوان بود سر جلیل را در آغوش گرفت و دستان حنا بسته و زبرش را بر سر جوان کشید ،سرش را بو کرد و پیشانیش را غرق بوسه ،بعد  از پر چارقد بلند ش که تا پایین کمرش بود   گره را باز کرد و اسکناسهای لوله شده را در آورد و آنها را به کف دست جلیل کشید و بعد خودش مشت جلیل را بست ،بعد هم انگشتر ش....گفت :مادر تو درست را بخوان من تا زنده ام نمی گذارم تو سختی بکشی.و جلیل با بقچه و چمدان سوار بر مینی بوس شد و مادر با اشک چشم بر جاده دوخت تا مینی بوس محو شد.
دو سال بعد جلیل بر گوری اشک می ریخت ،پیرزن به بیابان رفته بود تا اسفند جمع کند  و بفروشد که مار دستش را گزیده بود.


مهر