|
زن از همان روز اول که ناگزیر شد چوب حراج به تنش بزند این قانون را می دانست که "روسپی نباید عاشق شود"
کافی بود بقیه بفهمند که فلانی عاشق شده تا همه پسوند نامش واژه خراب را اضافه کنند.
زن تا صبح همه آوارگی ها و همه گرسنگی کشیدنهایش را با چاشنی سیگار مرور کرد . صبح که از تخت پایین می آمد به پولهای بالای سرش نگاه کرد ،آنها را برداشت ، شمرد و سر جایش گذاشت.دست در کیفش کرد و گلهای خشک شده را که لای دستمال پارچه ای سفید بود کنار پولها باز کرد و رفت...
...مرد هنوز خواب بود. |