<%@ Language=JavaScript %> ترانـــــه آزادی

ترانه ی آزادی

ترانه آزادی
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

بایگانی

پیکربندی

بینندگان

شمار بازدید کنندگان: 153628

Powered by BlogSky.com

یادداشتها

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 12 مرداد ماه سال 1385
خفته گان

نمی دانم این را برتولت برشت گفته یا پاستور مارتین، ولی  متعلق به هر که باشد معنایی عمیق دارد :

 

"وقتی نازی ها ٬ کمونیست ها را دستگیر می کردند  من ساکت بودم٬ چون کمونیست نبودم.

آنها به سراغ سوسیالیست ها رفتند ٬ و من سخنی نگفتم برای اینکه سوسیالیست نبودم.

زمانی که سوسیال دموکرات ها را دستگیر کردند٬ من ساکت بودم٬ چون سوسیال دموکرات هم نبودم.

سپس آنها به سراغ کاتولیک ها رفتند ٬ و باز هم دم نزدم ٬ چون پروتستان بودم.

بالاخره به سراغ من آمدند ٬ افسوس که دیگر کسی نمانده بود که اعتراض کند.!"

 

 افسوس که تاریخ برای ایرانیان بیش از هر قومی تکرار شده و صد افسوس که آنچه  هرگز تکرار نشده عبرت است."اکبر محمدی" رفت .بینوایی که در سکوت سرد اوین در بی کسی و بی فریاد رسی تنها چیزی که برایش مانده بود را وسیله ای کرد برای فریاد، شایدمرگ او تلنگری باشد بر وجدان به اغما رفته ی همه ما.

محمدی ، سیاست نمی دانست ،نحله و حزب هم نداشت ،جایزه صلح نوبل هم نبرده بود،جایزه قلم و کلید طلای شهری را هم به او نداده بودند ، دبیر تشکیلات و فیلسوف هم نبود ،ولی آیا ....انسان هم نبود ؟ آیا جان دیگران شیرینتر از جان او بود؟

بیایید یکبار از خود بپرسیم !....ما برای چه بدنیا آمده ایم؟

صباحی در این وادی بچرخیم و بچریم و بعد هم اندوخته ای برای میراث خوارانمان؟  یا نه ، شاید هم به سلک و کسوت مشتی بی ناموس و ابن الوقت،که یک روز رادیکال  دو آتشه می شوند وعربده ی حقوق مردم  سر می دهند و یک روز  به مصلحت مانند موش در سوراخ می خزند تا مباد به  نان وروغنشان گزندی بیاید.

بر آنان که محمدی و محمدی هارا به غل و زنجیر کشیدند حرج و حرمه ای نیست ولی این بی خویشتنی ما را سر حدی نیست؟ آیا بیّنه انسانیت تنها به روی دو پا راه رفتن است و بس؟  یا نه ...ما معنای آنیم که گفته؟:

                                        اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد       همه عمر زنده باشی بروان آدمیت 

او در گوشه سلول خود جان داد ،ولی آیا زمان آن فرا نرسیده که از خود بپرسیم چرا بهای جان انسانها در این ملک اینگونه رایگان است و بی خریدار....؟

 

" اکنون مرا به قربانگاه می برند

گوش کنید ای شمایان ، در منظری که به تماشا نشسته اید

و در شماره ، حماقت هایتان از گناه های نا کرده ی من فزون تر است!

مهر