<%@ Language=JavaScript %> ترانـــــه آزادی

ترانه ی آزادی

ترانه آزادی
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

بایگانی

پیکربندی

بینندگان

شمار بازدید کنندگان: 153571

Powered by BlogSky.com

یادداشتها

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مهر ماه سال 1386
ابراهیمی دیگر در آتش

برای بی پناه دخترکی که نهال نازک تنش را همچون بره ای معصوم به آویز سیاهچال آویخت تا شاید تن بی جانش تلنگری باشد بر شرف ، که دیگر ندرتیست بهت انگیز که نه تنها آسایش خفته گان که سکون مردگان را هم آشفته می کند ...و برای مدعیان این باغ عفونت که " آزادترین سرزمین جهان" می خوانندش که : آی باشید تا نفرین دوزخ از شما چه سازد ...که مادران سیاه پوش ، داغ دار زیباترین فرزندان آفتاب و باد ، هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند و...برای من و تویی که دیریست پروای تیغ جلاد قناری بوسه مان را بی آواز کرده است...



"


آیا نه


یکی نه


بسنده بود


که سر نوشت مرا بسازد؟



من


تنها فریاد زدم


نه!


من از


فرو رفتن


تن زدم.


صدایی بودم من


- شکلی میان اشکال ،


و معنایی یافتم.



من بودم


و شدم،


نه زان گونه که غنچه ای


گلی


یا ریشه ای


که جوانه ای


یا یکی دانه


که جنگلی -


راست بدان گونه


که عامی مردی


شهیدی؛


تا آسمان بر او نماز برد.





من بینوا بندگکی سر به راه


نبودم


و راه بهشت مینوی من


بُزروِ طوع و خاکساری


نبود:



مرا دیگرگونه خدایی می بایست


شایسته آفرینه ای


که نواله ی ناگزیر را


گردن


کج نمی کند.



و خدایی


دیگرگونه


آفریدم.





دریغا شیر آهنکوه مردا


که تو بودی،


و کوهوار


پیش از آن که به خاک افتی


نستوه و استوار


مرده بودی.



اما نه خدا و نه شیطان -


سر نوشت تو را


بتی رقم زد


که دیگران


می پرستیدند.


بتی که


دیگرانش


می پرستیدند."


شنبه 21 مهر ماه سال 1386
جزیره افتخارات

پس از مدتی طولانی داستان کوتاهی نوشته بودم که هم در نوع پایان دادنش مردد بودم هم مجال تایپ آن دست نمی داد. دیروز که اخبار را می خواندم خبرگزاری فارس خبری مخابره کرده بود با عنوان "یک نویسنده کرمانشاهی نوبل ادبیات را برد" شگفت زده و کنجکاو بر روی پیوند کلیک کردم . تنها نویسنده کرمانشاهی که به یاد داشتم " علی اشرف درویشیان" بود که رمان سالهای ابری او را بسیار دوست می داشتم. تعقیب تیتر مرا به صفحه خبر رساند ، خبری که حال با دیدن محتوای آن بیشتر خنده ام می گرفت تا تحسینم را بر انگیزد . خبر از آن قرار بود که خانم " دوریس لسینگ" رمان نویس سالخورده بریتانیایی ، در زمان جنگ جهانی اول به دلیل ماموریت پدرش که یک کارمند بانک و یک افسر ارتش انگلیس بوده در کرمانشاه متولد می شود و اندکی بعد نیز با پایان ماموریت پدر ایران را ترک و به زیمبابوه و سپس به موطن خود مهاجرت میکنند و هرگز نیز به ایران باز نمی گردند ....

اندکی بعد خبرگزاری ایسنا و آفتاب نیز در اقدامی مشابه خبرهایی مخابره کردند که در آنها از این بانوی نویسنده با عنوان " ایرانی تبار" ،" ایرانی الاصل" یا " کرمانشاهی" نام برده بود جالب آنکه خبرگزاری فارس از اینکه رسانه های جهان به ایرانی الاصل بودن این نویسنده اشاره ای نکرده بودند بر آشفته و تلویحا آنرا به نوعی دشمنی با مردم ایران تعبیر کرده بود!! این همه ذوق زدگی رسانه های حکومتی در حالی بود که این بانوی سالخورده که اکنون اندکی کمتر از نود سال از سن او می گذرد هنگامی که خبرنگاران در جلوی منزل او بر سر راهش قرار گرفته و به او این خبر را دادند تنها به یک جمله " ...پس از سی سال" بسنده کرد و از خبرنگاران خواست از سر راهش کنار بروند تا به خرید برود.

چرایی قلب و جعل اخبار در رسانه های داخلی و تحمیق مخاطب مقوله تازه ای نیست چرا که این رفتار به نوعی در سرشت و مورفولوژی این چنین نظامهایی قراردارد لیکن وجه دردناک این رفتار که تا اندازه ای شکل مضحک به آن می بخشد تلاش آنان برای کسب افتخارات رایگان به هر قیمتیست.تلاشی که اخیرا با چاشنی تشبث به آرمانهای ملی گرایانه همراه گشته وسودای واریز دستاوردهای آن به حساب حاکمیت آنان را سرخوش نموده است.

اندکی پیشتر در کوششی مشابه آنگاه که" انوشه انصاری" فضانورد زنی که سال گذشته  با سفر با کاوشگر نام خودرا درتاریخ جهان جاودانه کرد بار دیگر موتورهای تبلیغاتی داخلی به حرکت افتاده و از او با لقب " زن فضانورد ایرانی " یا اولین زن مسلمان فضانورد" یاد کردند! توضیح آنکه خانواده انوشه انصاری نیز مانند میلیونها ایرانی دیگر هنگامی که او چند سالی بیشتر نداشت در اوائل انقلاب جلای وطن کرده و به ایالات متحده کوچ کرده بودند . شگفت آور تر آنکه این رسانه ها در حالی افتخار سفر به فضای انوشه را به سینه خود سنجاق می کردند که در ایران امروز حتی دوچرخه سواری برای زنان رفتاری مجرمانه و شامل تعقیب کیفری ست.

این رفتار حاکمان در کنار خلاء افتخارات واقعی ملی ، برای مردم نوعی نوستالژی غرور میهنی پدید آورده آنگونه که امروز مردم ایران آز آنجا که در دنیای بیرونی بی ستاره و بی مدال گشته اند می کوشند این جراحت روحی خویش را با پناه برده به افتخارات روزگاران بسیار دور التیام بخشند . و به نوعی در افتخارات کسب شده پدران خویش متوقف باقی بمانند.

شوربختانه بر خلاف تبلیغات پر طمطراق داخلی که هر روز ادعایی شگفت اورتراز دیروز میکنند ، آمارها و واقعیات نشان میدهد که ما سالهاست در مقابل سیل شکوهمندی ها و دستاوردهای دیگران دستان خود را بالا برده  و بی سلاح و سپر مبهوت توانمندیهای آنان گشته ایم تا بدان حد که حتی دیگر به روی رویاهامان نیز نامهای فرنگی حک شده است .

اما در سرزمینی که در میان کشورهایی که بودجه پژوهش های پزشکی شان معادل سالها در آمد نفت ماست ، توانسته داروی ایدز را کشف کند، سرزمینی که مستغنی از دیگران فناوری هسته ای را به دست آورده ، سرزمینی که همجنس گرا ندارد، سرزمینی که همه مردم جهان به رییس جمهورش نامه می نویسند و از او برای حل امور کشورشان طلب راه می کنند، سرزمینی که بزرگترین پیتزا و طولانی ترین نقاشی و وسیعترین فرش دنیا را دارد شگفت آور نیست که نام نویسنده ی کرمانشاهیش نیز " دوریس لسینگ " باشد.

دوشنبه 21 خرداد ماه سال 1386
ماجراهای محمود و دانیل

ماناگوآ- نیکاراگوئه- 8 ژوئن 2007-ساعت 2 نیمه شب

اتاق خواب دانیل ارتگا

  {صدای زنگ موبایل – ملودی منو تنها نذار اثر سعید کنگرانی}

 دانیل از زیر پتو موبایلش را پیدا می کند و جواب می دهد.

{ آنسوی خط صدای دختر}

 -الو سلام

 -الو شما؟

- نمیشناسی؟

-باید بشناسم؟

- من همونیم که دیروز بهم شماره دادی .... تو پارک ! یادت رفته ؟ ای شیطون!زیر شمارت هم نوشته بودی خورخه...مگه تو خورخه نیستی؟

 - خورخه؟! آهان ! چرا چرا ...خودمم ...خورخه منم ... خوبی تو؟ حالا یادم اومد.

 { زن دانیل غلت می زند و دانیل وحشت می کند که دارد از خواب بیدار می شود، دستش را جلوی گوشی می گیرد}

- ببین ! من الان نمی تونم حرف بزنم . می تونی فردا زنگ بزنی؟

 {ناگهان صدای دختر تغییر می کند }

 - ای ناقلا پس شماره هم می دی ! اگه پتت رو نریختم رو آب !

- ها؟ تو دیگه کی هستی؟

- نمی شناسی منو؟ یه ذره فکر کن !!.....{ بعد از اندکی مکث}

محمود تویی ؟ بابا دمت گرم ! حالا دیگه ما رو اس می کنی؟!

- خداییش نه ! خواستم یه کم شوخی کنم باهات فضا عوض شه!

- فضا عوض شه؟! بابا ساعت 2 نصفه شبه... هزار بار گفتم اینجا با تهران 10 ساعت اختلاف ساعت داره ...چرا گوش نمی کنی ؟ اون دفعه هم دقیقا همین کارو کردی...!

- خدایی؟ آقا شرمنده ی روتم ! اصلا حواسم نبود .

- اون از دیشبمون که ساعت 2 شب هوگو چاوز اس ام اس داده که پات از لحاف بیرون نمونه ...خطرناکه...اینم از امشب...خواستم این ماسماسک رو خاموش کنما ....

- آآآآآآ بابا تو هنوز اون یازده چراغ قوه رو داری ؟ بابا بفروش اونو یه چیز خوب بخر ....مگا پیکسل بالا ...

- چشم ! فردا اول وقت می رم می خرم ...

- راستی دانیل ! زنگ زدم بگم آخر هفته با بچه ها پاشید بیاید تهران هم یه آب و هوایی عوض کنید هم تو یه مقدار روحیت بهتر شه خلاصه دور هم باشیم....

-ببین به موت قسم خیلی دلم می خواد بیام تهران ولی وجدانا این بچه ها گرفتارمون کردن .... پسره درس داره ...کنکور داره ...دختره عاشق یه پسره شده عقدشون کردیم حالا فهمیدیم طرف معتاده ...خلاصه خیلی بهم ریخته ام ...هفته قبل هوگو زنگ زده بیا بریم کوه ...گفتم کار دارم ...اونم فکر کرد پیچوندم ...ناراحت شد...

- من کاری به این کارا ندارم ... آخر هفته منتظریم ...دست بچه هارو می گیری میای ...همه هم میاین...راستی عیال چطوره؟ هنوز مزه کوفته ماناگواییش زیر زبونمونه....!!

- اونم خوبه ..ماشین خریدم واسش صبحا می ره تعلیم رانندگی می ده ...ببین جان محمود فقط خودتونو به زحمت نندازینا..فقط واسه خودت میام .

- خیله خب...حالا بیاین شما ...دانیل جان ! مدیونی اگه چیزی بیاری ها ...همه چی اینجا هست ..فقط رسید یه تک زنگ بزن خودم میام فرودگاه دنبالت...

 شنبه 10 ژوئن – تهران- فرودگاه مهر آباد

 -چائو محمود

- می خوامت دانیل

-دل آموره محمود

- دیوونتم دانیل

 - سلام خانوم ارتگا ! خوش اومدین ...قدمتون سر چشم...بفرمایین ..ماشین گرفتم ..بچه ها خونه منتظرن...

- سلام آقا محمود ! خوبید شما؟! ...چرا زحمت کشیدین ؟ ما خودمون با مترو می اومدیم ! دنی ! ببین می گم به زحمت می افتن اینه ها! گوش نمی دی دیگه...

ظهر همان روز – نارمک – منزل محمود

 - آقا جدا خوش اومدین ...شادم کردی ...{ دانیل متقابلا دست در گردن محمود انداخته و در حالیکه اورا فشار می دهد : جیگر منی به خدا}

- دانیل جان پاشو تا بساط ناهار روبراه می شه ما نماز رو بخونیم...

{ سر سفره ..ارتگا با زیر پیرهن و زیر شلوار راه راه و چفیه نشسته}

- ناقلا ! تو که همش عکس با نون پنیر می گرفتی ...این جا که 10 جور غذا درس کردی....ما خداییش راضی نبودیم به این کار ها...

- ببین ما واسه  مهمون خودکشی می کنیم ...خداییش تعارف کنید دلگیر می شم ...بسم الله شروع کنید...

{ دانیل خودش رو به محمود نزدیک کرده و در گوش او می گوید :}

- حالا محمود یه چیزی میگم جایی درز نکنه ها ...ماه پیش هوگو مارو تولد نوش دعوت کرده ما پا شدیم رفتیم ...مورالز و زنش هم اومدن ...حالا هی بشین ..هی بشین ...آخرش ساعت 11 زنگ زده از بیرون هات داگ اوردن....

 اصن مارو میگی ....

- بیخیال ...ولش کن ...این ونزوئلیاییا نون کورن....

 یکشنبه – ساعت 4 بامداد

- پاشو پاشو اذونه!

- بیخیال بابا ...اینجا چقدر زود اذون می گن ....اونجا ساعت 12 اذون میگن ...جون داداش خیلی داغونم بذار بخوابم ...دیشب اون چی بود دادی به ما ؟ دوغ بود ؟چی بود؟ عمله خفه کن بود....اسب به زانو در میاره ...نابودم کرد...

- نمی شه باید پاشی بخونی ! کسی که چفیه میندازه مگه میشه نماز نخونه...؟ پاشو آفتاب زد...ما از آدم بی نماز خوشمون نمیاد...

 یکشنبه – 12 ظهر – باغ لواسون

 خانوم ارتگا: دنی! بیا پایین از درخت ...می افتی کا دستمون می دیا

{ دانیل در حالیکه تمام صورتش را قرمز کرده مشغول خوردن است}

دانیل: زن  بیا اینجا ...چادرتو بگیر میخوام بتکونم....

- می بینی تورو خدا آقا محمود ! شانس مائه دیگه ...عین بچه ها می مونه... ولی چی کار کنم باز میگم پدر بچه هامه ...

- ای بابا خانوم ارتگا ...شما دیگه سنی ازت گذشته باید مدارا کنی ...

- آخه چقدر؟ ماه پیش دروغکی به من میگه می خوام برم سازمان ملل ...بعدا فهمیدم آقا با مورالز و چاوز پاشدن رفتن مکزیک موج سواری ....

{ دانیل از درخت پایین می پرد و چفیه را که پر از شاتوت است راباز می کند}

-بیاییید ...بیااااید ...جان تو عجب تمشکای بزرگیه ....

- تمشک؟ دهاتی اینا شاتوته ...بدبخت اون ملت ...

دوشنبه – فرودگاه مهر آباد

 دانیل خیلی خوب کاری کردی اومدین ...هم ما دلمون وا شد هم بچه ها همدیگرو دیدن ....خلاصه خیلی فاز داد....

- آخ من قربون اون قد و بالات برم محمود...چقدر هم این لباس سرخپوستی بهت میاد ...عین رییس قبیله ها شدی

{ محمود یک تار سبیل دانیل را می کند و لای دستمال کاغذی می گذارد }

- اینو نگه می دارم به حرمت رفاقتمون...

- آخ من فدای تو ...اصلا همشو بکن ...آقا بابت همه چی ممنون ...خیلی زحمت افتادی ...

- بابا این حرفا چیه؟ یه خرده خرت و پرت واستون گفتم گرفتن گذاشتن تو چمدون ..یه کم لواشک و گلاب و سوهان و جا نماز تسبیح ....یه چنتا هم کاپشن گذاشتم ...واستون ساندویچ هم گذاشتم تو کیسه ....کتلت هست ...فلافل هم هست ..بده بچه ها بخورن دلشون ضعف نره ...

 {محمود دانیل رو در آغوش میکشه و محمود از پله های هواپیما بالا رفته تا دانیل را بدرقه کند}

- باشه دیگه محمود برو دیگه هواپیما می خواد بره...اگه دیر بره قزافی تیکه بارمون می کنه ...حالا یه هواپیما اجاره کرده ...برو

- جان سیبیلات نمی تونم دل بکنم ....خرابتم ...

- برو دیگه محمود جان ...پله هارو می خوان ببرن ...برو

- نمی خوام برم ....من هم میام

- نمی شه که عزیزم ...برو ...خودم زنگ می زنم پاشید بیایین

{ محمود از پله ها پایین می آید و خیره به هواپیماییست که در افق اوج می گیرد ...دانیل سرش را از پنجره بیرون کرده و چفیه را تکان می دهد...هواپیما دور و ناپدید می شود}.

 

 

جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
معجزه هزاره سوم

فرض کنید شما رفتید فروشگاه که داروی نظافت بخرید{ چون بکار بردن بسیاری از واژگان از جمله واجبی در ایران تابو محسوب می شود کلمات جایگزین خلق شده است که بعضا گویا نیز نمی باشد بنابراین خواننده ممکن است داروی نظافت را با خمیردندان اشتباه بگیرد که عواقب مصیبت باری در پی خواهد داشت} یک اسکناس 200 تومانی روی پیشخوان می گذارید و در حالیکه احتیاط می کنید کسی اطرافتان نباشد یواشکی به فروشنده می گویید : آقا لطفا یه دوا بدین! فروشنده می پرسد از کدوما می