|
برای یاران دبستانی دربند ، دانشجویان و زنان بی پناه سرزمینم :
"آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره برایشان گریستند
می گفتی،ای عزیز!سترون شده ست خاک
اینک ببین در برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز،
باز،آخرین شقایق این باغ نیستند...."
|