|
"خواب دیده بودم بالای کوهی بلندم. بالشِ کنارِ سرم خالی بود ملحفه بوی ماه میداد آمدم که بیایم، صبح شده بود صبحِ روزِ جمعهی فرهاد، پرسهگردی در کوچه خوانده بود: "انگار که موشخورده شناسنامهی من!" کنار پردهی توری یک سینی، دو استکان، حبههای قند، و ... - خانم سیگارِ ... مرا ندیدی! همینجا بالای رَف، کنار کتابخانه بود خدایا پس کی شنبه خواهد شد! " |